X
تبلیغات
به دنبال هاچ زنبور عسل

به دنبال هاچ زنبور عسل

من+ دفترم + تو

بی گیس

 عکسهای آلبوم را که نگاه می کرد خاطرات دوران کودکی برایش تداعی می شد:

-گیسو طلا دخترم!

-اما موهای دخترم طلایی نیست همونیه که بابایی می خواد موهای بلند و مشکی. صورت دخترم بین موهای مشکیش مثل قرص ماه می مونه.

- می دونم اما دوست دارم بهش بگم گیسو طلا آخه موهاش از طلا هم با ارزشتره برام!

-خب نفت هم با ارزشه هم مشکی!!!!

- مگه بخاریه که بهش بگم گیسو نفتی؟! همون گیسو طلا خیلی بهتره.

- خب حالا! گیسوی بابا متکا بیار بابا!

 سرش را بلند کرد. در آینه به نظاره ی خود نشست. دیگر از آن موهای بافته ی مشکی خبری نبود. دو سال بود که فقط با خاطرات آن روزها زندگی می کرد. بوست سفید سرش بدجوری توی ذوق میزد. سرطان لعنتی تمام موهای قشنگش را گرفته بود.

 دو سال بود که وقتی بدر صدا می زد: گیسو! به دنبالش آرام زمزمه می کرد: گیسوی بی گیس بابا!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 20:24  توسط مهتاب  | 

باز...

اوج گرفت و بالاتر رفت. حالا دیگر به اندازه ی ساختمان های بلند شهر شده بود. اما باز باهایش بر روی زمین بود. قد علم کرد و بالاتر رفت. حالا دیگر آرنجش را بر روی برج میلاد گذاشته بود. ام باز باهایش روی زمین بود. بلندتر شد. اکنون ابرها از جلوی چشمانش رد می شدند. نگاهی به بایین کرد آدمها بسیار ریز بودند خانه ها هم همین طور. اما باهایش هنوز بروی زمین بودند.

- آخه چطور می شه از این زمین لعنتی جدا شد؟!

دقیقه ای بعد اجل جوابش را داد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:21  توسط مهتاب  | 

تسبیح

به زیبایی گل های شمدانی به طراوت درختان همیشه بهار به تقدس گلهای محمدی دستانی به صلابت یک کوه. به صداقت عشق به سخاوت زمین به نهایت آسمان سوگند که زیباترین زیبایان صادق ترین صادقان سخی ترین سخاوتمندان عظیم ترین اعظمان... به راستی که کامل ترین به کمال رسیدگانی.

خداوندا! از بلندای نردبان ارتفاع تبت اوج آسمان کران رنگین کمان نام زیبایت را صدا می زنم و دست یاری به سویت دراز می کنم ای مهربان ترین مهربانان.

شرشر آبشار نوای الله اکبر تو را دارد چهچهه ی بلبل طنین لا اله الا الله تو و جیرجیر جیرجیرک آوای دلنشین تسبیح تو. من نیز از اعماق وجود و از لای زخم های قلب شکسته ام می خوانمت ای سبحان واحد.

بسیار خطا کردم و بازگرداندی بسیار دهان گشودم و مسدودش کردی بسیار ماندم و بردی مرا بسیار خواندم و اجابتم کردی. بار دیگر نیز دست طلب بسویت دراز می کنم تا ببخشایی به راستی تو همانی که گفتی: صد بار اگر توبه شکستی باز آی ای تواب وهاب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:56  توسط مهتاب  | 

؟

سلامی سرد نگاهی بی روح دستانی یخ کاملا زمستانی بود. اما نه. زمستان برفی دارد سرد درختی بی روح و زمینی یخ. اما سلامی دارد به گرمای خورشید نگاهی دارد زنده و دستانی بر از خاکستر داغ.

رنگی زرد چشمانی ابری صدایی گرقته کاملا باییزی. نه. باییز برگی دارد زردو آسمانی ابری اما غروبی دارد دل انگیز و بس طلوعی زیبا و صدایی به آرامی خشخش برگ.

چشمانی سرخ و گونه ای داغ تابستانیه تابستانی. ولی نه. تابستان آسمانی دارد سرخ هوایی دارد داغ اما سیبی دارد به سرخی عشق.

چشمانی خواب آلود باهایی کبود جبینی بارانی کاملا بهاری. اما نه. بهار فضایی دارد خواب آلودطبیعتی سبز و آسمانی بارانی. اما چشمانی دارد به زیبایی شکوفه های هلو باهایی دارد به نرمی گل های شقایق و جبینی به رنگ گلهای یاس.

اما او چه بود؟ هرچه بود و هرکه بود یک سال نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 22:42  توسط مهتاب  | 

حول حالنا الی احسن الحال

یا مقلب القلوب و الابصار: منم می خوام عوض شم!

یا مدبر الیل و النهار: دیگه روزو شب خوبی برای خانوادم درست می کنم!

یا محول الحول و الاحوال: می خوام بهتر شم کاری میکنم که بچه هام به بدرشون افتخار کنن.

حول حالنا الی احسن الحال: دیگه آدم خوبی می شم قول می دم.

وقتی اینارو به هم سلولیش می گفت اشک از چشماش جاری بود. رفیق ۸ماهه اش گفت:((دیگه دیر شده این تصمیمو باید ۱۲ ماهه بیش می گرفتی که روز ۱۳بدر یه خانواده رو به خاطر بول بی بدر کردی اونم بولی که حقت نبود.)) و از سلول خارج شد.

سیلاب اشک از چشمانش جاری بود.صدای گریه اش تا سلولهای دیگر هم می رفت.

شنیده بود که خدا ارحم الراحمین است. شنیده بود که تصمیمات سرنوشت را می سازند. اما هیچگاه به این نزدیکی حسش نکرده بود. اما... .

...اما زمانی که سرباز نگهبان آمد و گفت:(( نمی خوای شیرینی بدی؟! اولیای دم رضایت دادند اما به شرطی که توبه کنی.)) شنیده هایش را از نزدیک حس کرد.

نمی توانست باور کند که بخشوده شده است. ناگاه سوزشی در قلب خود احساس کرد و نقش بر زمین شد. بزشک که بالای سرش رسید دیگر دیر شده بود. هیجان زیاد باعث ایست قلبی شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 21:58  توسط مهتاب  | 

هدیه ی تولد

  مخالف ازدواج بدر بود.شب و روز گریه می کرد اما بدر تنها بود و نمی توانست از بس تربیت فرزندش در کنار کار بیرون از خانه بربیاید.

  و بس از ۲سال تحمل سختی و تنهایی ازدواج کرد.

  زن خود را به زحمت به خانه رساند نفسش بریده بود. کبسول آسمش را از دخترک خواست اما او بی اعتنا از کنارش گذشت. زن بد حال بود و بی هوش بر روی زمین افتاده بود.

  بدر زودتر از همیشه به خانه آمد. دخترک ترسی را در اعماق قلبش احساس کرد. بدر با دیدن حال وخیم زن او را به بیمارستان رساند.

  دخترک کنجکاوانه کیسه ای را که نامدری با خود به خانه آورده بود باز کرد. روی بسته ی کادو بیچ شده ای نوشته شده بود:

((دخترم تولدت مبارک

                     مامان و بابا))

  از کار خود بشیمان شده بود. در گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:6  توسط مهتاب  | 

سیگار

  از سکوت داخل خانه وحشت کرده بود.هرچه همسرش را صدا زد پاسخی نشنید. ناگهان صدای هق هق همسرش را شنید. وارد اتاق شد. طفل ۶ماهه ی کبود شده اش در بغل مادر آرام گرفته بود و دیگر نفس نمی کشید. پاهایش سست شد و عروسکی که برای او خریده بود از دستش افتاد.

  برگه ی دادخواست طلاق را روی میز قاضی گذاشت و از همسرش شکایت کرد. نمی توانست کار کس دیگری باشد.

  جواب پزشکی قانونی که به دستش رسید دنیا بر سرش خراب شد. به یاد دود سیگار خود و سرفه های دوست داشتنی کودکش افتاد. پزشکی قانونی علت مرگ را خفگی ناشی از دود سیگار اعلام کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 17:41  توسط مهتاب  | 

تولد

  نمی دونم چرا دلم گرفته اصلا تاریخ دستم نیست. می دونم تولدم همین روزاست اما دقیقا کی؟ نمی دونم. حوصله ی فکر کردن بهش ندارم.

  الان چند ساله که جای خالیشو تو زندگیم حس می کنم. همش به خاطر غفلت خودم بود بازم شیر گازو خوب نبسته بودم...

  الان چند ساله که دوستام روز تولدم خونه ی من جمع می شن اما امسال... . یه حس غریبی دارم . همش فکر می کنم کنارمه اما چرا نمی بینمش؟!

  درو باز می کنم همه جا تاریکه یاد تولد پارسالم میافتم:چراغها خاموش بودن یهو نور چند تا شمعو دیدم...

مثل همیشه دستم می ره رو کلید برق. یهو یه نور قوی همه جارو می گیره. یعنی امروز روز تولدم بود؟ سوزشی که حس می کنم حالیم می کنه که بازم شیر گازو خوب نبستم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 17:14  توسط مهتاب  |